شعر حکمتی است که دل را افسون می سازد.
و حکمت,شعریست که سروده های اندیشه رامیخواند
اگر بتوانیم دل انسانی را افسون کنیم
و در همان وقت سروده های اندیشه اش را بخوانیم
خواهیم توانست در سایه خدا زندگی کنیم.
وحی,همیشه فرا میخواند و می سراید
وحی هرگز تفسیر نمیکند.
بارها برای کودکانمان آواز خواندیم
تا خودمان به خواب رویم.
تمام واژه هایمان همچون ته مانده ی سفره های اندیشه است
و اندیشه سّد راه همیشه ی شعر است.
مادرم گفت شبی
قصه مردن را
قصه اتش و خاکستر را
لیک چشمان معمائی من
محو در ایینه بود
و نفهمید چه شد قصه مرگ
سالها رفت ولی باز نفهمیدم من
قصه مردن چیست
مرگ آیا؟
آرامش یک رود پی طوفان است
پژمردن صد پنجره در پائیز است
یا به قول سهراب:
"مرگ در ذهن اقاقی جاری ست"
بهزاد چهار تنگی

در شب ایستاده ام
به تماشای دریای ستارگان
و به دنبال ستاره تو میگردم
دلم گواه است که خواهم یافت
مادر بزرگ در قصه هایش می گفت:
_هر کس در اسمان ستاره ای دارد_
من ستاره تو را میشناسم
برقش برق چشمان تست
و لبخندش
شادی لبخند تو
گوئی
سیبی ست که با تو
به دو نیم شده باشد
من ستاره تو را میشناسم
به یقین
خواهمش یافت
...........
این را مادر بزرگ در قصه هایش می گفت
سیف ا... اصلان پور