مجروح روحم از شقاوت است
اندوه من چه بی نهایت است
پشت نقاب چهره ام ببین
آشوب و آتش و قیامت است
حرفی نمیزنم زعمق زخم
تا اشک راوی شکایت است
ائینه سکوت و ماتمم
در من هزار و یک حکایت است
ایستاده ام چو خسته عابری
بر جاده ای که بی نهایت است
افاق شوهانی

هفت بار خویشتنم را حقیر و کوچک پنداشتم:
آن هنگام که ذلت را بر تن میکرد تا بالاتر رود.
آن هنگام که در برابر اخلاص دیگران پرواز میکرد.
آن هنکام که از میان دشوار و آسان ِآسان را انتخاب کرد.
آن هنگام که مرتکب گناهی شدم و او برای تسّلای خاطرم گفت:
"دیگران نیز چنین گناهی را انجام میدهند"
آن هنگام که متوجّه سستی و ناتوانی او شدم اما شکیبائی را به قدرت نسبت داد.
آن هنگام که نقاب زشتی را بر چهره انداخت.
و آن هنگام که آواز مدح و ستایش را خواند و آن را فضیلت با ارزش پنداشت.
جبران خلیل جبران